تبلیغات
خوش به حال روزگار

خوش به حال روزگار
کویر سرگذشت دریایی ست که به آفتاب دل بست
قالب وبلاگ


صدای باران و ماشین هایی كه با سرعت عبور می كنند از

حجم خیس خیابان و سرمای اتاق و این فنجان قهوه ی تلخ داغ...


یك كوچه ی دراز باریك خیابان را به مدرسه می رساند. آن روز

باران تندی می بارید، عین همین امروز. من و فری و سیما و مریم

زیر باران می رفتیم مدرسه... چتر داشتیم هاااا اما بازش نكردیم.

همینجوری زیر باران یواش یواش می رفتیم و می خندیدم. فری

گفت مهدی دیشب گفته باید بره مسابقه و چند روزی نیست.

نزدیك بود گریه كنه... سیما هم جریان جیمی و مامانش را تعریف

می كرد. من هم عین اسكولها نگاه می كردم و می خندیدم...

به مدرسه كه رسیدیم خیس خیس شده بودیم...

 

+ فنجان دستم گرفتم و دارم همینجوری لبخند می زنم خوبشد تنها بودم وگرنه می گفتند خل شدم...

+ چی شد كه یهو یاد آن روز افتادم؟

+ مثل تموم عالم حال منم خرابه خرابه خرابه/مثل تموم بختا بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه

سنگ صبورم اینجا طاقت غم نداره نداره نداره/طاقت اینكه پیشش گریه كنم نداره نداره نداره... (مهستی)


برچسب ها: باران،  
[ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ] [ 08:44 ق.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل وجگر
.... حسین پناهی

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب