تبلیغات
خوش به حال روزگار

خوش به حال روزگار
کویر سرگذشت دریایی ست که به آفتاب دل بست
قالب وبلاگ

شاید تو نبودی که.....

صبح شنیه همه توی صف با روپوشای آبی ِ شسته و اتو زده با یقه ی سفید ارگانزا و پاپیون ارگانزای سفید ،موهای تمیز بسته ،کفش دستمال کشیده خبردار بودیم تا ناظم همه رو چک کنه بعدش ورزش صبحگاهی بعد هم ردیف بریم سرکلاس...
توی کلاس وقتی معلم می خواست درس بپرسه پشت سر جلویی قایم می شدیم که ما رو نبینه اگه می دید می گفتیم اجاره خانم ما دیروز مریض بودیم...
وفتی کلاس دوم سر کلاس درس صحرا نورد ُ باید می نوشتیم روی نیمکتای سه نفره می شستیم ُ دستامونو از دو طرف باز می کردیم که بغل دستیمون جای ما رو نگیره...هی مداد می تراشیدیم و تراشه هاشو می ریختیم گوشه ی میز... زنگ دیکته نفر وسط می رفت زیر میز... سر امتحان روی ورقه مون ُ برای رفیق فابریک مون باز می ذاشتیم...
خودکار بیک... مداد گلی سوسمار... تصمیم کبرا... دفتر دیکته که بالای صفحه هاش عکس برگردون می چسبوندیم... عکس برگردونایی که با آب دهن باید تر می شد...
زنگ دوم زنگ تغذیه بود که توی سبدای بزرگ دونات ُ شیر پاکتی که بعد از خوردنش پاکتشو چپه می ذاشتیم محکم می زدیم روش تا بترکه و صداش ناظم ُ بکشونه توی کلاس...
خط بازی تو کوچه با بچه های همسایه... گرگم به هوا... دختره اینجا نشسته گریه می کنه... ده بیست سی چِل... قایم باشک... تاب تاب عباسی...
چرخ و فلکی ِ سر کوچه که یک قرونی می گرفت سوار می کرد...
جوجه های زرد یک روزه که می خریدیم... که بعضی هاشون بزرگ می شدن... تخم می ذاشتن... بیشترشون می مردن...
آبتنی تو حوض حیاط... پسر همسایه پشت پنجره...
بعد صدای مردی که آب حوض خالی می کرد... آب حوض خالی می کنیییم...
زمستونا... برف... بخاری نفتی... گاری پر از گالن های نفت... ممد نفتی... کرسی... خونه های سرد... دل های گرم...
تابستونا مسافرت شمال و کنار دریا... روزا توی آب آبتنی و شبا لب دریا...
همه می اومدن آتیش روشن می کردن... ضبط روشن می کردن...
دور آتیش با آهنگ سکینه دایی قزی گوگوش و نیر دیگه بسه وفایی
... می رقصیدن...
می رفتیم لب آب که موج به پاهامون بخوره بترسیم از سیاهی دریا... جیغ بزنیم... بپریم عقب...
اسب سواری توی ساحل زیر نگاه های مشتاق... که به رومون نمی آوردیم... که این نگاه ها رو دوست داریم...
نوجوونی... روزای دوشنبه مجله ی جوانان.... اتوبوس آبی....  چهل درجه زیر شب .... بازگشت از مرز بدنامی.... سنگ صبور...
نگاه های دزدکی....
عشق های بچه گانه.... نامه های عاشقاه....  بوسه های کوچه پس کوچه ای.... هزار نقشه می کشیدیم که بریم سر قرارمون سر کوچه... دروغ هایی که به مادرمون می گفتیم و او می فهمید و ما نمی فهمیدیم که به رومون نیاورده....
بچه ها که تو تعطیلی کنار کوچه می شستن ُ فرفره و آدامس خروس نشان ُ شیک می فروختن...

شاید تو نبودی که.....

رادیو های بزرگ کرم قهوه ای... شیر خدا... داستان شب...
تلویزیونهای سیاه و سفید مبله ی آر تی آر ، شاوب اورنس... بلر...
که تو بعضی خونه ها بود...
که برنامه اش ساعت پنج عصر شروع می شد... شب ساعت 12 تموم می شد... برفک داشت... تا فردا عصر ساعت پنج...اول کانال یک بود... بعد کانال دو اضافه شد...
خانه ی قمر خانم... روزای سه شنبه سریال تلخ و شیرین... خسرو که عاشق خانم منشی شرکتش شده بود...مراد برقی هفت خواهر و کاظم برادرشون و دایی و نگار که مراد برقی عاشقش شده بود...اصغر ترقه که می گفت ملتفتی...؟...یکی رفته بود دزدی روی آینه صاحبخونه با ماتیک نوشته بود ملتفتی؟...
سریال آیینه که دوشنبه ها پخش می شد همه ی خیابونا خلوت می شد... دو قسمت داشت اول ازدواج و اختلافات زن و شوهرا قسمت بعد می نوشت:زندگی شیرین می شود و آشتی می کردن...
مدرسه ی موشا...
اوشین... سالهای دور از خانه که دو سال پخشش طول کشید....
شیشه های شیر کوچیک... که صفی بود... بعضی ها شب آجر میذاشتن تو صف جا بگیرن...
لیوان های تعاونی که با دفترچه ی شورا می دادن... که ارزون بود... که سبز سبز بود...

شاید تو نبودی که.....


تو روزای جنگ
صدای هواپیما.... و آژیر قرمز ((صدایی که هم اکنون می شنوید صدای آژیر قرمز است به پناهگاه ها بروید))... بعد آژیر سفید((صدایی که هم اکنون می شنوید صدای آژیر سفید است از پیاهگاه بیرون بروید))
اتوبوس های پر از سرباز که به جبهه می رفتن... گریه ی مادرا...
جنگ زده ها... جنوبی ها... غربی ها...

جزوه رزمندگان برای كنكور... كه تو بازار سیاه می فروختن...
کوپن روغن... کوپن برنج... صف همه چیز...
روزای پنجشنبه تشیع جنازه ی شهدا... گریه ی بیوه های جوون... بچه های کوچیک...

جبهه... آهنگران... ممد نبودی ببینی... روایت فتح...
ماشین کمیته... ویدئوهای نوار كوچیك قاچاقی... با ترس و لرز... آستینای کوتاه... دستای رنگی...
فرار شب های چارشنبه سوری... توی پس کوچه ها...

خیلی زود گذشت... خیلی زود ...



[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 01:40 ب.ظ ] [ شهرزاد ] [ تو بگو ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل وجگر
.... حسین پناهی

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب