تبلیغات
خوش به حال روزگار

خوش به حال روزگار
کویر سرگذشت دریایی ست که به آفتاب دل بست
قالب وبلاگ

از امروز تا کنکور 93 فقط یک ماه مانده...



[ پنجشنبه هشتم خرداد 1393 ] [ 07:54 ب.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

کمی تگرگ و کمی باران سهم امروز ما از بهار بود.
هوا بسیار دلپذیر و دلچسب است...


برچسب ها: باران،  
[ دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 07:50 ب.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]


بس كه بد می گذرد زندگی ِ اهل جهان

مردم از عمر چو سالی گذرد عید كنند

                                                  "صائب تبریزی"

خب راستش نمی دانم این شعر درست است یا نه و گفته ی صائب تبریزی را

همه ی اهل جهان قبول دارند یا نه. اما این را می دانم كه زندگی با همه ی شادی ها

و غم هایش و همه ی بهارها و پاییزهایش،

چیز زیاد جالبی نیست...

اما به هر حال عید بر همه مبارك باد و اولین روز كاری ِ سال ِ 93 بر همـــــــــــــه مبارك باد...



[ شنبه شانزدهم فروردین 1393 ] [ 09:23 ق.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

دكلمه ی جدید علیرضا آذر كه به همراه احسان افشاری اجرا شده

خیلی خوب است مخصوصأ قسمت دوم كه خود علیرضا آذر می خونه

هم صداش خیلی عااالی است و هم شعرش.

این هم یك قسمت از شعر علیرضا آذر:


خوب است و عمری خوب می ماند

مردی که روی از عشق می گیرد

دنیا اگر بد بود و بد تا کرد

یک مردِ عاشق ، خوب میمیرد !

از بس بدی دیدم به خود گفتم

باید کمی بد را بلد باشم …

من شیرِ پاک از مادرم خوردم

دنیا مجابم کرد بد باشم !

دنیا مجابم کرد بد باشم !

من بهترین گاوِ زمین بودم !

الان اگر مخلوقِ ملعونم

محبوبِ رب العالمین بودم ..

سگ مستِ دندان تیز ِچشمانش

از لانه بیرون زد ، شکارم کرد

گرگی نخواهد کرد با آهو

کاری که زن با روزگارم کرد !..



[ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ] [ 09:32 ق.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

داشتم فکر می کردم اگر امسال همینجور که هست بماند، سال آینده

هم کم آبی ِ شدید خواهیم داشت و همانطور که پیش بینی کرده اند جیره بندی ِ 

آب خواهیم داشت و هم هوا آلوده تر خواهد شد و خیلی چیزهای دیگر. حتی به میم 

هم این ها را گفتم. اما دیشب اولین برف زمستانی شروع کرد به بارش. خب خیلی زود

تمام شد. و حیف... ولی صبح که بیدار شدم دیدم کمــــــــــی برف روی زمین نشسته.


[ شنبه دوازدهم بهمن 1392 ] [ 08:08 ق.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

مرگ در یك قدمی ِ‌ ما است. این را وقتی فهمیدم كه آن روز ع اس ام اس
داده بود كه مادرش در تصادف كشته شده است و به رحمت ایزدی رفته.
یا وقتی كه خانم میم سرطان بدخیم گرفت و چهار ماه بعد فوت كرد.
یا روزی كه خانم سین هم سرطان بدخیم گرفت و دارد با آن مدارا می كند و می دانم
او هم بزودی می میرد. یا وقتی دیدم آن زن ها... آخ... آن زن ها خودشان را از ترس آنش
به خیابان ِ جمهوری پرت كردند و مردند... شاید در من هم یك تومور بدخیم دارد رشد می كند
و من نمی دانم. شاید من هم سرطان گرفته ام و نمی دانم و روزی می فهمم كه كار از كار
گذشته است. شاید من هم در تصادفی در آن خیابان یا جاده كشته شوم.
باید كاری كرد... باید همیشه برای مرگ آماده بود... باید چمدانمان همیشه بسته باشد...


[ چهارشنبه نهم بهمن 1392 ] [ 10:14 ق.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

 

اولین روز سال نوی میلادی را در هوای آفتابی و گرم شروع كردیم.

سال خوبی داشته باشید...

همه

همه

همه

 

 


[ چهارشنبه یازدهم دی 1392 ] [ 01:05 ب.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

پاییز دارد تمام می شود و من که عاشق باران های پاییزی هستم

باید از پاییز امسال راضی نیستم چون امسال زیاد باران نباریده و 

من همچنان نشسته ام پشت پنجره و آفتاب ِ سرد ِ پاییزی را 

نگاه می کنم...




[ چهارشنبه سیزدهم آذر 1392 ] [ 10:52 ق.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]
این پست برای نظرات است.
[ پنجشنبه دوم آبان 1392 ] [ 02:02 ب.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

امروز عید غدیر خم است. عید سید ها. همه در رفت و آمد هستند. خانه ی سید ها خیلی

شلوغ است. همه ی آنها عیدی می دهند. بعضی سکه های پول خرد رایج، بعضی هم 

لباس و چیزهای دیگر. می گویند این عیدهای قربان و غدیر برای مسلمان ها مهم تر است.

اما شرط می بندم از هر کدامشان بپرسی فلسفه ی این عید چیست یا اصلأ نمی دانند و یا

یک جواب شکسته بسته می دهند... حتی همان سیدهایی که الان خانه شان خیلی شلوغ

است...

[ پنجشنبه دوم آبان 1392 ] [ 01:55 ب.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

من به آمار زمین مشکوکم تو چطور؟

اگر این سطح پر از آدمهاست

پس چرا اینهمه دلها تنهاست؟


[ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 ] [ 08:32 ب.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

هوا سرد است

زمستان یادش رفته برود...



[ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 01:04 ق.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشهٔ بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

کوی تو که باغ ارم روضهٔ خلد است

انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم

سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوهٔ یک باغ نچیدیم ، نچیدیم

سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخنها

آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

وحشی بافقی


[ دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 ] [ 12:46 ق.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]
بیا بنویسیم روی خاک،رو درخت، رو پر پرنده ،رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ،روی آّب،توی دفتر موج،رو دریا
بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است
مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است
با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست
اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست (مهستی)



+ از نیمه های اسفند فکر می کردیم که خیلی مانده به عید و فکر می کردیم که کی عید می آید
اما دقت کنید که امروز هفتمین روز از فرورودین نود و دو هم شد و ما نفهمیدیم چه طور گذشت...
++ از سریال از بوسه تا عشق که gem tv پخش می کنه خیلی خوشم می آید... یعنی دوستش دارم تا این حد...


[ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 ] [ 01:12 ق.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش به حال جام لبریز ازشراب

خوش به حال آفتاب ؛

ای دل من، گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمیپوشی به کام

باده رنگین نمیبینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که میباید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...


  فریدون مشیری

+ دلم برای عید تنگ شده... این روزها عید نیستند... دلم برای عیدهایی که
همه بی ریا و شاد بودند تنگ شده...
++ دلم از اون عیدهایی می خواهد که اسکناس هایش بوی تازه داشت...
+++ دلم از اون عیدهایی می خواهد که وقتی لباس نو می پوشیدم ذوق می کردم...


[ یکشنبه چهارم فروردین 1392 ] [ 11:55 ق.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]
ای چرخ فلک خرابی از کینه ی توست
بیداد گری شیوه ی دیرینه ی توست
ای خاک اگر سینه ی تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه ی توست


این عید و سال ِ نو هم برای خودش عالمی است... همه چند ساعت
بعد از سال تحویل سعی می کنند خوب باشند و برای چند ساعتی کینه ها
را دور بریزند... همین است که اس ام اس ها دیر می رسد... سیستم
مخابراتی ِ مملکت دچار اختلال می شود... اما درست بعد از گذشتن چند
ساعت همه چیز
بر می گردد سر ِ جای خودش... همه می شوند
همان
خودشان...


+ از اس ام اس خوشم نمی آید...
++ واقعن می شود تمام شور و شوق ِ تحویل ِ سال ِ نو را با یک اس ام اس ِ چند کلمه ای انتقال داد...

برچسب ها: نوروز،  
[ پنجشنبه یکم فروردین 1392 ] [ 09:16 ق.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]
بیایید این دم ِ آخری دلهایمان را هم خانه تکانی کنیم
 تمام ِ کینه ها را در سال 1391 جا بگذاریم...
تمام ِ آدم های بد را در سال 1391 جا بگذاریم...
تمام ِ کوتاهی هایمان را در سال 1391 جا بگذاریم...
تمام ِ خواستن های بی دلیل مان را در سال 1391 جا بگذاریم...
تمام ِ زیاده خواهی های مان را در سال 1391 جا بگذاریم...
تمام ِ خودمان سبک کنیم و بسپاریم به طلوع ِ آفتاب ِ 1392...
تمام ِ شروع ِ سالمان را سبز کنیم به سبری ِ سبزه ی سفره ی هفت سین مان...
تمام ِ قلب و روحمان را زلال کنیم به زلالی ِ آب ِ تنگ ِ ماهی قرمز ِ کوچولوی سفره ی هفت سین مان...

عیدتان مبارکــــــ

برچسب ها: نوروز،  
[ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ] [ 04:03 ب.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
«خیام»


+ خیلی دلم براش سوخت... خیلی درد داشت... هر کار کردم نتونستم جلوی گریه مو بگیرم...
++ جای مادرش خالی بود... خیلی زود از دست رفت... شاید اگر می بود می تونست دردش رو بیشتر تحمل کنه...
+++ نمی دونم آیا کسی هست که توی این دنیا کمی خوش باشه یا به قول سهراب دل خوش سیری چند...

برچسب ها: بیمارستان، عمل،  
[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 08:59 ب.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]


سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم  (شهریار)
 


+اصلن برام مهم نیست که مردم چه نظری راجع به من دارن...

++اصلن هم مهم نیست که به نظر اونا بد باشم یا خوب...

+++من قانونی دارم و طبق اون قانون زندگی می کنم و به نظر خودم قانون ِ درستیه...




[ جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 ] [ 01:40 ق.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

من نه عاشق هستم
ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و تنهایی یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد
من خودم هستم و یک دنیا ذکر
که درونم لبریز
شده از شعر حقیقت جویی

من خودم هستم و هم زیبایم
من خودم هستم و پا بر جایم

من دلم می خواهد
ساعتی غرق درونم باشم
عاری از عاطفه ها
تهی از موج سراب
دورتر از رفقا
خالی از هرچه فِراق
من نه عاشق هستم
نه حزین ِ غم ِ تنهایی ها
من نه عاشق هستم
ونه محتاج نوازش یا مهر

من دلم تنگ خودم گشته و بس
مَنِشینید کنارم
پیِ دلجویی و خوش گفتاری
که دلم از سخنان غم و شادی پر شد

من نه عاشق هستم
ونه محتاج ِ عشق
من خودم هستم و مِی
با دلم هستم و هم سازیِ نِی
مستی ام را نپرانید به یک جمله....«هی!»


+ نمی دانم شاعر این شعر کیست. اما از این شعر خوشم می آید.


برچسب ها: شعر،  
[ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 ] [ 03:12 ب.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

اسفند هم کم کم دارد می رود
عدس های خیس شده هم دارد سبز می شود
خانه تکانی هم کرده ام
لباس ِ نو هم خریده ام
همه چیز روبراه است همه ی کارهای عید تمام شده است.
فقط گذر این چند روز مانده تا سال تحویل شود
اما نمی دانم چرا هوای پاییزی و زمستانی دلم تمام نمی شود.

برچسب ها: نوروز،  
[ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 ] [ 12:16 ب.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

یک کارگر داشتیم یادش بخیر می گفت
این سریالها چه فندا یاد مردم میدن!!!
حالا این از بوسه تا عشق هم واقعن که
چه فندا یاد زنها می دهند...

[ چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 ] [ 11:19 ب.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

سخت است وقتی می خواهی کسی را دلداری بدهی و
به او بگویی غصه نخور درست می شود اما خودت بدانی
که اصلن درست شدنی نیست...

[ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 ] [ 05:15 ب.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]


صدای باران و ماشین هایی كه با سرعت عبور می كنند از

حجم خیس خیابان و سرمای اتاق و این فنجان قهوه ی تلخ داغ...


یك كوچه ی دراز باریك خیابان را به مدرسه می رساند. آن روز

باران تندی می بارید، عین همین امروز. من و فری و سیما و مریم

زیر باران می رفتیم مدرسه... چتر داشتیم هاااا اما بازش نكردیم.

همینجوری زیر باران یواش یواش می رفتیم و می خندیدم. فری

گفت مهدی دیشب گفته باید بره مسابقه و چند روزی نیست.

نزدیك بود گریه كنه... سیما هم جریان جیمی و مامانش را تعریف

می كرد. من هم عین اسكولها نگاه می كردم و می خندیدم...

به مدرسه كه رسیدیم خیس خیس شده بودیم...

 

+ فنجان دستم گرفتم و دارم همینجوری لبخند می زنم خوبشد تنها بودم وگرنه می گفتند خل شدم...

+ چی شد كه یهو یاد آن روز افتادم؟

+ مثل تموم عالم حال منم خرابه خرابه خرابه/مثل تموم بختا بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه

سنگ صبورم اینجا طاقت غم نداره نداره نداره/طاقت اینكه پیشش گریه كنم نداره نداره نداره... (مهستی)


برچسب ها: باران،  
[ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ] [ 07:44 ق.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

دوستان خوبم یک نظر سنجی آن
پایین سمت چپ گذاشته ام. دوست دارم
نظر شما را در باره ی کار کردن خانم ها
بیرون از خانه بدانم
. بعد خودم
نظرم را می نویسم.

[ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ] [ 01:32 ق.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

شاه هم که باشی
وقتی تنهایی
مات ِ یک سرباز می شوی

برچسب ها: شطرنج،  
[ شنبه نوزدهم اسفند 1391 ] [ 07:26 ب.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

دو روز برف بارید این هوا!!!
امروز که رفتم بیرون دیدم خیابانها پر برف شده اند...
می دانید چه چیزی باعث تعجبم شد؟ اینکه رفتگرهای
محترم شهرداری که حتمن به دستور شهردار محترم بوده،
تمام برف ها را می ریختند توی خیابان که صد البته بار اولشان
هم نبود و قبلن هم دیده بودم این سناریوی درام را. و چرا درام
زیرا این کارشان هم باعث می شود تصادف پیش بیاد مثل امروز
که نزدیک بود ماشینم لیز بخورد و به ماشین بغل دستی بزنم و
هم آب برفها به جای اینکه برود زیر زمین می رود روی هوا یعنی
بخار می شود و از دستمان می رود و دعای باران و برفمان به
هدر می رود. و بهتر آنست که این برفهای زیبا را در باغچه های
کنار خیابان بریزند تا فیض دعایمان در تابستان نصیبمان گردد.


برچسب ها: شهر من،  
[ شنبه نوزدهم اسفند 1391 ] [ 06:01 ب.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]

سلام دوستان خوبم.
یکسال است که از اینجا رفته ام، اما اینجا را دوست دارم و دلتنگش
بودم. می خوام دوباره شروع کنم به نوشتن...


[ شنبه نوزدهم اسفند 1391 ] [ 05:59 ب.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]
سلام دوستان ... من دیگه تو این وبلاگ چیزی نمی نویسم... آدرسِ وبلاگِ جدیدم اینه کلیک کنید:
                           
                                                    




[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 12:41 ق.ظ ] [ شهرزاد ] [ نظرات ]
ما انسانها، و حیواناتی که به این دنیا آمده ایم 
هیچ نقشی در به دنیا آمدنمان نداشته ایم.
امتیاز حیوانات بر ما نادانیِ بیشتر آنهاست،
به همین دلیل رنج کمتری در دنیا می برند و عمر بیشتری می کنند.
همه ی ما دلقکهایی هستیم... 
نقشهایی که به ما داده می شود را بازی می کنیم
تا گرداننده ی تماشاخانه را شاد کنیم.

[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 02:34 ق.ظ ] [ شهرزاد ] [ تو بگو ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

درباره وبلاگ

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل وجگر
.... حسین پناهی

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب